يادداشت‌های ادبی


:: از مهدی جهاندار ::

2
نزديك صبح بود ولي شب نرفته بود
مستي هنوز از سر يارب نرفته بود

مي سوختم در آتش و از دست روزگار
تبَّت يدي' ابي لهبٍ ، تب نرفته بود

گفتم كه ذكر يارب خود را عوض كنم
از خاطرم تمامي مطلب نرفته بود

اياك نعبد شد و اياك نستعين
اما خطاب رو به مخاطب نرفته بود

دستي نوشت نام تو را : نون والقلم
حتي قلم به سمت مركب نرفته بود

ناگه ستاره اي بدرخشيد و ماه شد
مستي هنوز از سر يارب نرفته بود

نام تو با پيامبران نسبتي نداشت
گويي به بندگان مقرب نرفته بود

مثل من و تو بنده اي از بندگان عشق
يعني به هيچ ملت و مذهب نرفته بود

آمد بهار من كه قرار از دلم ربود
آمد نگار من كه به مكتب نرفته بود

فالي زدم به خواجه و خواب از سرم پريد
نزديك صبح بود ولي شب نرفته بود

:: از سید مهدی موسوی ::

2
...

من سوختم که مرد بسازم برای تو
ترکیب عشق و درد بسازم برای تو

...

:: از برهان بیگ زاده ::

2
هرگز نشد كه درد كسي را دوا كني
من مي شناسمت بلدي مبتلا كني

من می شناسمت تو همان حس رفتنی
و مانده ام که با من خسته چه ها کنی

تو تنگنای يک قفسی من پرنده ات
در حسرتم مرا به درونت رها کنی

من دوزخم، جهنمی از حسرتم، و تو...
انگار گفته اند تو باید دعا کنی

انگار گفته اند بهشت برین تو باش
تا در قنوت آخر من ربّنا کنی
*
من بيت بيت ، قطعه به قطعه ، غزل غزل
تقديم مي شوم به تو تا مرحبا كني

تو برگ برگ ، صفحه به صفحه ، ورق ورق
می سوزی ام بي آنكه يكي را نگا كني

يك بوسه ... يك نگاه ... و حتي... خودت بگو
من قانعم به هر چه برايم سوا كني

آيينه ام شکسته شکسته ولی زلال
آيينه ام و منتظرم تا که "ها" کنی

:: از برهان بیگ زاده ::

2
امسال عيدها به که تحويل می شوند
وقتی که چشمها همه تعطيل می شوند

اين کفتران که دور سرم چرخ می زنند
بعد از تو دسته دسته ابابيل می شوند

ديگر نمی شود به تو هم اعتماد کرد
وقتی برادران همه قابيل می شوند

وقتی که گرگ های برادرنمای من
در پیش چشمهای تو جبریل می شوند
*
هر چند الکنم و همين واژه های گنگ
از قرنهای لکنت تشکيل می شوند

من خواب ديده ام که همین گریه‌واژه‌ها
روزی همه به قافيه تبديل می شوند

وقتی مرا صلیب در آغوش خود کشید
اين شعرها غزل غزل انجيل می شوند

H   O   M   E

پنجره شعر